نامه صد و نهم
سلام عزیز دل مامان
بیشتر از یه ماهه که نیومدم و چیزی ننوشتم
دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود
کلی خبرهای تازه داشتیم و روزای خوب.... هر چند که الان حالم زیاد خوب نیست ... ولی مینویسم برات از روزای خوب امسال شاید که حال خودم هم جا اومد
موضوع انشای دوره دبستانمون این بود که تابستان خود را چگونه گذراندید
اما من میخوام اینجا بنویسم برات که عید خود را چگونه گذراندم:
عید امسال رو همش با فکر تو گذروندم و با انتظار تو... انتظاری که دقیقا فردای تموم شدن عید یعنی 14 هم به ثمر میرسید و قرار بود به من مژده بودن تو رو بده
اما چه انتظار بی حاصلی
14 هم که اتفاقا پنجشنبه هم بود رفتیم بهشت زهرا و سر قبر مجتبی.... رو زمین سرد نشستم و فرداش دلدرد خیلی بدی اومد سراغم
همون دلدردی که خبر نبودن تو رو بهم میداد
اما خوشحال بودم ... شاید این نظم یه نشونه خوش خبری برای آینده ام باشه
پارسال قبل از اومدن تو دقیقا همین اتفاقات افتاد
بگذریم
تو عید رفتیم شمال .... خیلی خوش گذشت .... من به خاطر احتمال بودن تو سوار اسب نشدم و خیلی هم نگران ملیحه بودم که اگه نی نی تو دلش باشه نباید سوار اسب بشه
ولی اون سوار شد و خدا رو شکر الان نی نی تو دلش (که اون موقع نمیدونستیم هست یا نه) سالمه و سونوی قلبش هم خیلی خوب بود
امسال خیلی تهران پیش مامانی و بابایی موندم و واقعا خوش گذشت
خاله نفیسه هم تا 13 هم پیشمون بود
عزیز دل مامان 10 روز دیگه داریم تا مژده اومدنت.....بیا و یه نوری به زندگیمون بیار


نامه صد و نهم
